175تمام است و به سر منزل مقصود رسيدهاند. يا اين چند شرطهى قلدر، از نماز و دعا فقط خود را به اين دلخوش كردهاند كه مجازند بدون وضو و با كفش نماز بخوانند تا فرصت سركوب آنانى كه عملى خلاف ميل مقامات مافوقشان انجام مىدهند، در اسرع وقت، داشته باشند!
هنگام نماز هم چشمشان اطراف را مىپاييد. به نظر آنها اصل اين است، اصل انجام مأموريت است و فرع نماز است! چه قدر هم از خود راضى به نظر مىرسيدند، شايد هم دوست داشتند فرصتى برايشان پيش بيايد كه خودى نشان دهند. مثلاً اگر يك مجوس (شيعه) مضجع حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله را ببوسد و فرار كند و آنها نمازشان را بشكنند و مانند عقاب بر سرش فرود آيند و آن مجوس را لِه و لَوَرْدِه كنند! آن وقت بيشتر احساس رضايت خواهند كرد.
از طرفى كار آن شيعه هم جاى بحث دارد. در مسجدالنبى و روضةالنبى كه به فرمودۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله : «باغى است از باغهاى بهشت» مىتوان تا بىنهايت در فضاى معنوى آن پرواز كرد و در اقيانوس بىكرانش تا بىنهايت شنا نمود كه بوسيدن مضجع شايد ذرّهاى از آن باشد. يا آن جوان ايرانى كه يك دستمال كاغذى را مچاله كرده و بين انگشت شصت و كف دستش قرار داده تا در موقع سجده مخفيانه و دور از چشم مأمورين به عنوان مهر از آن استفاده كند.
حالا اين اعمال را با خودمان و به تمام زائرين قياس مىكنيم، اين سئوال پيش مىآيد كه دعا و عبادات من، چه موقعيت و مرتبهاى دارد؟ من چه مىخواهم؟ من بهشت را مىخواهم. بهشت را براى چه مىخواهم؟ براى نعمات و رفاهش؟ براى حوريان زيبايش؟ براى ميوهها و شرابهاى گوارايش؟! آيا على عليه السلام چه مىخواست؟ ساير معصومين عليهم السلام