166كاروان برايمان صحبت كردند. اولين دوستى كه براى خودمان پيدا كرديم پيرزنى بود اهل روستاهاى تربت جام بنام «گلوارى» كه هنوز فرودگاه را نديده بود و خيلى نگران به نظر مىرسيد. وقتى با او سر صحبت را باز كرديم و دوست شديم، خيلى خوشحال شد و از خدا تشكر كرد. او مانند كودكى كه دامن مادرش را مىگيرد تا گم نشود يك لحظه از ما جدا نمىشد.
وقتى هواپيما خواست پرواز كند بسيار دچار هيجان شدم، از خداوند بسيار بسيار تشكر كردم و اشك مىريختم تلويزيونهاى هواپيما وقتى دربارۀ پيامبر و مدينه و مكه صحبت كرد از هيجان مىلرزيدم.
از لحظههاى پرهيجانم يكى وقتى بود كه نيمههاى شب كه به نزديكى مدينه رسيديم حاج آقاى صنوبرى، مدير كاروان، تابلوئى به ما نشان داد كه نوشته شده بود:«ورود غير مسلم ممنوع» من و همۀ زائرين از شدت هيجان صلوات فرستاديم و گريه كرديم.
يك روز هم كه احتمالاً روز سوم مسافرتمان بود براى ناهار به هتل برنگشتم تا بتوانم به يك قسمت از مسجدالنبى صلى الله عليه و آله كه نامش روضه النبى صلى الله عليه و آله است بروم آن روز حالت عجيبى داشتم. وقتى محراب رسول خدا را ديدم چنان حالى به من دست داد كه گيج شدم و نمىدانستم چه بايد بكنم.
روزى هم در مسجدالنبى صلى الله عليه و آله كه مشغول نماز بودم، يك خانم عرب آمد و در كنارم نشست تا نمازم تمام شد و بعد با اشاره از من پرسيد «اهل كجا هستى؟» گفتم «ايرانى» او با من دست داد و بعد پرسيد: «شيعه هستى؟» گفتم: «بله» او دوباره با من دست داد و دستش را بوسيد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد خيلى خيلى خوشحال بودم. او با اشاره به من گفت كه اهل