165
كتاب يك برگى
همسرم كه ديد دارم خاطرات خانهى خدا را مىنويسم؛ او هم خاطراتش را نوشت و به من داد و گفت: «اين هم يك كتاب يك برگى.»
مدتى بود كه سخت دلم مىخواست به يك سفر زيارتى بروم. يك روز از حسين خواهش كردم تا با اتوبوس سفرى به سوريه برويم، تا برايمان ارزان تمام شود، حسين هم كه خيلى كار داشت و فرصت اين كار را نداشت گفت: «سوريه با اتوبوس دو هفته طول مىكشد». يك روز عصر خيلى دلم گرفته بود تو حياط نشسته بودم و در فكر سفر زيارتى بودم. خانم مستأجرمان هم آمد در كنارم نشست او هم دلش گرفته بود، با هم كمى صحبت كرديم، تصادفاً او هم آرزوى سفر زيارتى داشت. بعد او گفت: بيا نذر كنيم كه خداوند زيارت حضرت معصومه را نصيبمان كند.
دو روز بعد اين موضوع را با حسين در ميان گذاشتم كه حالا كه سوريه نمىتوانيد برويد لااقل تا قم برويم. حسين سكوت كرد و چيزى نگفت، روز بعد كه حسين از اداره آمد، يك برگ كاغذ را به من نشان داد و گفت «اين هم فيش سفر زيارتى» پرسيدم «براى كجا اسم نوشتهايد؟» پاسخ داد:
«براى مكه» باورم نشد پرسيدم «راستى براى كجا اسم نوشتهايد؟» باز هم پاسخ داد: «براى مكه» وقتى فهميدم كه او براى مكه ثبت نام كرده از تعجب و خوشحالى نمىدانستم چه كار بايد بكنم، گريهام گرفته بود، و از غروب آن روز و دل گرفتهام و آمين فرشتۀ خدا چه بايد مىگفتم؟.
چند ماه گذشت، قرعهكشى شد، و ما جزو سرى اول بوديم. روز شمارى مىكردم، لباس و لوازم را آماده كردم تا روز موعود رسيد. حسين روز قبل به ديدن مادرش و پدرم به قوچان رفت و شب هم به زيارت امام هشتم رفتيم. در روز حركت ابتدا صبح به مسجدى رفتيم مدير و روحانى