153همين سادگى مىپذيرد. دعايى كه روحانى خواند و ما هم تكرار كرديم اين بود:
خداوندا! بر محمد صلى الله عليه و آله كه بنده و فرستاده و امين و دوست... توست درود بفرست.
واى كه چه گريهاى مرا فرا گرفته مىخواهم بتركم.
قسمتديگر دعا كه دلسنگ را همآب مىكند، ايناست: «خداوندا! محمد، پيام تو را به مردم ابلاغ نمود و در اشاعۀ دين تو رنج و آزار بسيار تحمل كرد...» واقعاً كه او رنج كشيد. خدايا خودت فقط مىدانى كه او چقدر رنج كشيد! گريه به حدى رسيده كه مانع دعا خواندن مىشود. فقط با زبان دلم دعا مىكنم.
گفته شد كه مستحب است انسان وقت بيرون آمدن، از باب حناطين «كه مقابل ركن شامى است»، خارج شود و از خداوند توفيق مراجعت بخواهد.
زار مىزدم كه خدايا، لااقل يك بار ديگر مرا بپذير. حالت كودكى داشتم كه از مادرش جدايش مىكنند تا ببرند و سر از تنش جدا كنند. چنان ناله مىكردم كه دل خودم هم به خودم سوخت. «اى خداى مهربانترين! اى خداى رحيم و رحمانترين! اى خداى قانعترين! اى خدائى كه دنبال بهانهاى هستى تا بندۀ بيچارهات را بيامرزى. از گناهانم بگذر و دعايم را قبول كن و يك بار ديگر مرا بپذير!»
آه كه چقدر گريه كردم و نمىدانم اين همه اشك از كجا مىآمد؟ اين چشمۀ خشكيده به چه نيرويى چنين شده بود؟ تا اندازهاى هم احساس گناه و شرمندگى مىكردم كه چرا در اين همه مجالس روضه خوانى، كمى از اين اشكها را نمىريختم؟ اصلاً چرا اين همه سنگدل بودم؟ و حالا