148و طبق روايات ديگر، آن شب:
- آتشكدۀ پارس براى هميشه خاموش شد!
- ايوان مداين شكاف برداشت و فرو ريخت!
- آسمان مكه روشن شد!
- نورى از آسمان به خانۀ آمنه تابيد!
- دهها و صدها واقعۀ ديگر!
و حالا چنين جايى شده يك كتابخانۀ كوچك و اطرافش هم ايستگاه اتوبوس!!
تف بر تو اى گذر زمان!
تف بر تو اى اميال! اى خودخواهىها! اى شيطانها! اى!...
چرا اين طور شده؟
كاش كه همان اتاق، با همان شكل، اتاقى در سراشيبى كوه! كوچك و ساده، دست نخورده مىماند تا، من، شما، آنها، فقرا، اغنيا، اشراف و شاهان مىديديم. هم خانهى خدا را و هم خانهى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را، و فكر مىكرديم، و عبرتها مىگرفتيم.
نمىدانم، نمىدانم آن روز كه دست به تخريب مولد النبى صلى الله عليه و آله زدند آيا عالمى، زائرى، مصلحى، ناصحى و ريش سفيدى نبود كه آنها را از اين كار منع كند؟! اى واى بر من! اى واى بر «منها» و «منيّتها»!
از شدت غم و رنج گوشهاى نشستم تا در دنياى انديشهام شايد خانهى آمنه را به بينم. يك آلاچيق در دامن كوهى سخت و تفتيده! فقط يك آلاچيق آنهم بدون فرش!! اثاثيهى زندگى هم حتماً يك كوزهى آب و يك صندوقچه و يكى دو زيلو يا حصير!! خوراكش احتمالاً روزانه چند دانهى خرما يا تكهاى نان و كاسهاى آب! زنى پاك و معصوم در چنين