149خانهاى!! و روزى او اين خانه را هم ترك مىكند و همراه ساير زنان مكه به دامن آن صخرهها و سنگهاى اين كوه ابوقبيس پناه مىبرد تا از شرّ لشگريان ابرهه در امان بماند. آن وقت، و آن وقت است كه در اوج خستگى، تنهائى، گرسنگى، تشنگى در پناه سنگى نشسته و مظلوم و معصوم به كودكى كه در شكم دارد مىانديشد، از دريچۀ آسمانها، هاتفى به او مىگويد: «اى آمنه! اى آمنه! تو شريفترين افراد مردم را با خود حمل مىكنى! اورا به خداى يگانه بسپار ونام اورا محمد بگذار! سلام بر آمنه، سلام بر محمد صلى الله عليه و آله ، سلام بر رازها، سلام بر اسرار الهى، سلام بر حكمت الهى، سلام بر مصلحت الهى!»
شهر انديشه
اين طورى براى خودم برنامهريزى كردهام كه قبل از نماز صبح يك طواف كامل و دو ركعت نماز به جا بياورم تا نماز صبح شروع شود و بعد از نماز صبح، در جاى خلوتترى مىنشينم و قرآن را بر مىدارم و بيشتر از آن چه كه بايد بخوانم فكر مىكنم، خود اين هم يك راز است كه چرا اين قدر فكر به سرم مىزند، حالا اگر معنى و مفهوم قرآن را هر چند اندك مىدانستم باز جاى بحث نبود ولى من كه واقعاً چيزى نمىدانم چرا اين همه فكر و خيال به سراغم مىآيد؟
امروز هم قرآن را برداشتم و جاى راحتى نشستم، در يك لحظه قرآن را زمين گذاشتم تا با چفيهام عينكم را پاك كنم كه يك باره نگاه تند عربى متوجه من شد، سريع قرآن را برداشتم و روى زانوهايم گذاشتم.
قرآن را به شكل افرادى كه استخاره مىگيرند باز كردم. يكى دو آيه كه خواندم به داستان تمرّد شيطان از سجده به حضرت آدم رسيدم. موضوع