146از هتل بيرون شدم. آرام آرام به طرف حرم رفتم. همچنان در فكر بودم كه كجا بروم ؟ چى را ببينم؟ همه ديدنىها، همه زيبايىها، جلوهاى از خداست. ولى حالا در خانهى خدايم، كجا بروم؟ از وقتى كه به مكه مشرف شدهام، فرصت براى يادداشت هم كم دارم. حالا چگونه 6-7 ساعت وقتم را صرف گردش در خيابانها كنم؟ بازار ابوسفيان و امثال آن كلى وقتم را بيهوده گرفته. حالا بازار ملك فهد و ساير ملوك چه نصيبم خواهد كرد؟ اين بود كه از خير گردش در شهر گذشتم و به گردش در اطراف مسجدالحرام اكتفا كردم. گردش را از راست شروع كردم. قصد داشتم يك دور كامل، مانند طواف انجام دهم كه البته طواف برگرد مسجدالحرام، ولى حواس متوجه اطراف. صد مترى راه رفتم.
ساختمانهاى عظيم و مرتفع در جايى كه روزگارى فقط كوهى سنگى بوده، بدون دار و درخت و خشك خشك، كه اگر غير از اين بود كه هاجر به آن مصيبت دچار نمىشد، و در جايى كه اكنون حاجيان سعى به جا مىآورند و هروله مىكنند، آن بانو براى جرعهاى آب، اين همه سعى نمىكرد و له له نمىزد. و روزگارى هم اين جاها خانۀ ابوسفيانها و ابولهبها بوده، آنان كه از پشت بامشان و از پنجرۀ اتاقشان بر سر رسول خدا خاكروبه مىريختند!!!
و اينك فرزندان آنها از سايۀ سر همان پيغمبر به نان و نوايى رسيدهاند و در اين كاخها و قصرها همچنان فخر مىفروشند. امروز را قصد داشتم گردش كنم و گريه و زارى را كنار بگذارم ولى مگر مىشود؟ فقط وقتى مىشود، كه انسان فكر نكند. اگر فكر كنى، مگر دل سنگ داشته باشى كه بتوانى گريه نكنى.
روى زمين كه زمينى نيست. روى سنگهاى صاف و صيقلى پشت به