218ضمناً در سيرۀ اسكندر داستانهايى ذكر شده كه نشانگر صحت تولد اوست، مانند آن مشعلى كه در آن شب، در يكى از گوشههاى زمين افروخته شد، همچنين گفتۀ پيشگويان و منجمان كه او (اسكندر) تماى مشرق زمين را شكست خواهد داد، 1 و گفته مىشود كه يكى از چشمهاى اسكندر به رنگ آبى زلال و ديگرى سياه تيره بوده است.
گرچه طرح سيما و نمونۀ اسكندر درميان اقوام يونانى خود، بيشتر به همان الگوى قهرمان بهطور عام نزديك مىشود، اما در عين حال دربرگيرندۀ ابعاد يك «نجاتدهنده» است، زيرا او آنان را از آشوب و نابسامانى و وحشىگرى و بىبندوبارى نجات داد، چراكه اين آسيبها متضاد با درسهايى بود كه از معلمان كارآزمودۀ خود در فلسفۀ يونان فراگرفته بود، و او براى ملتهاى ديگر نيز كه كشورشان را فتح كرد «منجى» بهشمار مىآمد و قبل از همه مصر كه او را بهعنوان نجاتدهنده از ايرانيان اشغالگر مىدانستند.
لذا طبيعى بود كه سبك و سياق «منجى» در ميراث يونان، با طبيعت و ريشههاى مادى آن تناسب داشته باشد و متأثر از گرايش اسطورهاى خام بتپرستانه، بهجاى اغراق كردن در مباحث پيچيده متافيزيك كه اديان شرقى بدان متصف هستند باشد، و بدون شك مطالعه و بررسى نمونههاى ديگرى مثل «كرشنا» در هندوئيسم و «زردشت» در تمدن ايرانيان، خود اين نتيجه را آشكار مىكند كه بهرغم وجود عناصر مشترك در آن حالتهايى كه سبك و سياق «منجى» را تحقق مىبخشد، اما هريك از