159بزرگى مثل: مولا احمد نراقى (1245 ه .) و شيخ محمد حسن نجفى، صاحب جواهر الكلام (1266 ه .) وقوف بالاى كوه را مكروه دانستهاند. 1
از اين «وجوب وقوف» و نيز از «كراهت بالاى كوه وقوف نمودن» و بالاى كوه ماندن، مىتوان نتيجه گرفت، كه وقوف، براى دعا و مناجات، راز و نياز، انديشيدن، به خود فرورفتن، معرفت حق، شناخت زمان و مكان و خالق آنها، تفكّر در اسرار آفرينش، توجّه به قدرت و عظمت خدا و آئينى، كه اين همه انسانهاى متفاوت را آنجا گردآورده، توبه و انابه، تضرّع و زارى، بازگشت به خويشتن، به سرنوشت امّت انديشيدن و در مقابل آن احساس مسؤوليت نمودن، خود را براى اداى چنين مسؤوليتى آماده كردن، و در آرامش، زندگى مسالمتآميز داشتن، مىباشد.
و از طرف ديگر، كراهت بالاى كوه قرار گرفتن، غير از از دست دادن فرصت مناسب براى عبادت و دعا، احتمالاً پرهيز از سرگرمى و به هدر دادن فرصت طلايى عرفات، داشتن حالت خضوع و خشوع، حفظ قدرت و توانايى براى راز و نياز و مناجات و پرهيز از صعود و اوج گرفتن حتّى بر كوهى، به منظور پيشگيرى از روح غرور و منيّت و عملى كه بوى بلندگرايى و كبر و تفرعن ممكن است داشته باشد، خواهد بود.
آرى، در آن سرزمين مقدّس و به ياد ماندنى، شيفتگان و عارفان، غير از شركت در مجامع عمومى دعا و نيايش، از فرصتهاى مناسب تنهايى روز و شب و نيمه شب استفاده مىكنند و در مكانهاى مناسب، بر خاك سجده مىكنند و با اشكهاى خويش بر رَملها و خاكها، بذر ايمان در دل مىافشانند و ميوۀ اطاعت و عشق به ذات مقدّس خالق خويش را بر مىگيرند.