144همان ايام كاين ره را بسا، بسيار مىپيمود
و شايد نازنين پايش زسنگ راه مىفرسود
ولى او همچنان هر روز مىآمد
و مىآمد ... و مىآمد
و تنها مىنشست اينجا
غمان مكۀ مشؤوم آن ايام را با غار مىناليد
غم بىهمزمانيهاى خود را نيز ...
و من، اكنون، به هر سنگى كه در اين غار مىبينم،
به روشنتر خطى مىخوانم آن فريادهاى خامش او را ...
و اكنون نيز گويى آمده است او ... آمده است اين جا،
و مىگويد غم آن روزگاران را:
« عجب شبهاى سنگينى!
همه بىنور!
نه از بام فلك، قنديل اخترها بود آويز
نه اين جا - وادى گستردۀ دشت حجاز - از شعلۀ نورى، سراغى هست.
زمين تاريك تاريك است و برج آسمانها نيز
نه حتى در همه « امّ القرى » يك روزن روشن
تمام شهر بىنور است ...
نه تنها شب، كه اين جا روز هم بسيار شبرنگ است.
فروغى هست اگر، از آتش جنگ است
فروزان مهر، اين جا سخت بىنور است، بىرنگ است.
تو گويى راه خود را هرزه مىپويد
و نهر نور آن، زانسوى اين دنيا بود جارى
مه، اندر گور شب خفته است و ناپيد است ... پيدانيست.
سيه رگهاى شهر - اين كوچهها - از خون مه خاليست.