143و در اطراف من از هيچ سويى، رد پايى نيست.
فضا خالى است
و ذهن خسته و تنهاى من، چون مرغ نو بالى،
- كه هر دم شوق پروازى به دل دارد -
كنار غار، از هر سنگ، هر صخره
پرد بر صخرهاى ديگر ...
و مىجويد به كاوشهاى پىگيرى، نشانيهاى مردى را
- نشانيها كه شايد مانده بر جا، دير دير: از ساليانى پيش -
و من همراه مرغ ذهن خود، در غار مىگردم.
و پيدا مىكنم گويى نشانيها كه مىجويم
همان است، اوست!
كنار غار، اينجا جاى پاى اوست، مىبينم
و مىبويم تو گويى بوى او را نيز ...
همان است، اوست:
يتيم مكه، چوپانك، جوانك نوجوانى از بنىهاشم
و بازرگان راه مكه و شامات
امين، آن راستين، آن پاكدل، آن مرد
و شوى برترين بانو: خديجه
نيز، آن كس كو سخن جز حق نمىگويد
و غير از حق نمىجويد
و بتها را ستايشگر نمىباشد
و اينك: اين همان مرد ابرمرد است
محمد اوست
پلاسى بر تن است او را
و مىبينم كه بنشسته است، چونان چون همان ايام