145در آنها مىدود چركاب تند و ننگ و بد نامى، بد انديشى
و در رگهاى مردم هم.
سيه بازارهاى « روسپى نامردمان » گرم است.
تمام شهر گردابى است پر گنداب
تمام سرزمينها نيز
دنيا هم
و گويى قرن، قرن ننگ و بد نامى است.
فضيلتها لجن آلوده، انسانها سيه فكر و سيه كارند ...
و « انسان » نام اشرافى و زيبايى است از معنى تهى مانده ...
محمد گرم گفتارى غمآلود است.
غار تاريك است
و من چيزى نمىبينم
ولى گوشم به گفتار است ...
و مىبينم: تو گويى رنگ غمگين كلامش را:
« خداى كعبه، اى يكتا!
درودم را پذيرا باش، اى برتر
و بشنو آنچه مىگويم:
پيام درد انسانهاى قرنم را، زمن بشنو
پيام تلخ دختربچگان خفته اندر گور
پيام آن كه افتاده است در گرداب
و فريادش بلند است، « آى آدمها ... »
پيام من، پيام او، پيام ما ...
محمد غمگنانه نالهاى سرمىدهد، آن گاه مىگويد:
خداى كعبه، اى يكتا!
درون سينهها ياد تو متروك است