226
اَوْقِرْ رِكٰابي فِضّةً وَ ذَهَبًا
اِنّي قتلت السّيِّد المُحجّبا
قَتَلْتُ خَيرَالنّاسِ امّاً و أباً
«ركاب مرا از نقره و طلا كن؛ همانا من شخصيت پاكدامنى را از پاى درآوردم.
و كسى را كشتم كه از نظر پدر و مادر برترين انسان بود.»
يزيد پرسيد: تو كه او را بهترين مردم ياد مىكنى چرا كُشتى؟ گفت: كشتم تا جايزه دريافت كنم.
وقتى چنين پاسخ شنيد، فرمان داد: گردن او را زدند. 1
يزيد همچنان مشغول جسارت به سر و صورت امام بود كه ابو بَرَزَۀ اسلمى به او گفت: من ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله دندانهاى پيشين او و برادرش را مىبوسيد و فرمود:
شما - دو تن - بزرگ جوانانِ بهشتيد و نيز فرمود:
«قَتَلَ اللّٰهُ قاتِلَكُمٰا» يزيد از حرف ابوبرزه خشمگين شد و دستور داد او را از مجلس بيرون كردند. 2
4 - خطبۀ حضرت زينب عليها السلام در مجلس يزيد
آنگاه كه يزيد گستاخىهاى بسيار كرد و از پيروزى خود دم زد، لازم بود كه پاسخ دندان شكن بشنود و غرورش شكسته شود. او كه آيات قرآن را به غلط به نفع خود تأويل مىكرد، لازم بود سرجايش بنشيند و مردم نيز بايد آگاه مىشدند و از گمراهى به هدايت راه مىيافتند و از پيام شهيدان كربلا و هدف آنان آگاه مىشدند. از اين رو، زينب قهرمان اين ميدان، كه صلابت و شجاعت را از پدر و مادر به ارث برده بود، و در پرتو نورانيّت برادرش امام حسين عليه السلام رشد كرده بود، از جا برخاست و خطبۀ خود را چنين آغاز كرد:
«اَلْحَمْدُ للّٰهِ رَبِّ الْعٰالَميٖنَ وَصَلَّى اللّٰهُ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ أَجْمَعيٖنَ، صَدَقَ اللّٰهُ سُبْحٰانَهُ