110بود، از مقام خود چشم پوشيد و خود را در پاى امام افكند و توبه نمود.] 1
نقل كردهاند كه حر در روز عاشورا به عمربن سعد نزديك شده و گفت: اى عمر، آيا با اين مرد مقاتله خواهى كرد؟ عمربن سعد پاسخ داد: آرى، به خدا قسم قتالى كه سرها و دستها را از بدن دور سازد. 2 اندام حرّ با شنيدن اين سخن لرزيد و آخرين تصميم خود را گرفت. سپس به قرة بن قيس؛ يكى از همقطاران خود گفت: اسب خود را آب دادهاى؟ و بااين بهانه كه مىخواهد اسبش را آب دهد، از لشكر عمرسعد كناره گرفت.
طبرى مىنويسد: قرّة بن قيس، بعدها پس از واقعه كربلا مىگفت: ديدم، او از كنار ما رفت و اندك اندك به حسين نزديك شد.
مهاجر بن اوس مىگويد: در آستانۀ پيوستن حرّ به سپاه امام حسين عليه السلام حرّ را در وضعيت ويژهاى يافتم، به او گفتم: چرا اين چنين در وحشت و اضطرابى؟ اگر از ما دربارۀ شجاعان مىپرسيدند، نام تو را مىبرديم!
حرّ پاسخ داد: خودم را ميان دوزخ و بهشت مىبينم. به خدا قسم من جز جنّت و بهشت، راهى انتخاب نخواهم كرد، گرچه قطعه قطعه شوم و يا در آتشم افكنند. 3
سپس اسب خود را به جولان درآورد، در حالى كه سپر خود را واژگون حمايل كرده، دستها را بالاى سر گرفته و چشم به زمين دوخته بود، به سپاه امام نزديك شد و با بوسيدن زمين شرمندگى وتوبۀ خويشرا به امام نشانداد؛ بهطورىكه امامفرمود:
تو كيستى؟ سرت را بلند كن، حرّ گفت: من همان كسى هستم كه راه را برشما بستم و اينهمه گرفتارى را براى شما بهوجود آوردم: هرگز گمان نمىكردم كه اين قوم با شما اينگونه رفتار كنند، اگر مىدانستم هيچگاه با آنان همراهى نمىكردم، اكنون بهسوى تو