109پيش از آغاز نبرد، هنگامى كه مالكبن عروه به امام گفت: «اَبشر بالنّار» و امام در مورد وى نفرين كرد، ناگهان اسب او رم كرد و او ميان آتشهاى كنار خيام امام سرنگون شد، حرّ، احساس كرد كه لشكر عمربن سعد قصد دارد به جنگ با لشكر اندكِ حق بپردازد، اينجا بود كه توبۀ خود را با پيوستن به امام در معيّت پسرش على و برادرش مصعب و غلامش غرة اعلام داشت. ليكن بعضى ديگر از مورّخان نوشتهاند: حرّ هنگامى كه پاسخ نامۀ خود از سوى عبيداللّٰه را مطالعه كرد كه در آن آمده بود، حسين و همراهانش را در بيابان بىآب و علف، زمينگير كن، «استعفا نامۀ» خود را براى عبيداللّٰه فرستاد و در آن يادآور شد كه اگر مىخواهى با حسينبن على پيكار كنى، مرا توان چنين كارى نيست. 1
روز عاشورا درگرماگرم نبرد حق وباطل، هنگامىكه نداى مظلوميت و كمكخواهى امام عليه السلام را شنيد كه مىگفت: «آيا فريادرسى هست كه به خاطر خدا از ما حمايت به عمل آورد؟ آيا دفاع كنندهاى هست كه از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله دفاع كند؟» 2 پيش امام آمد و گفت: نخستين كسى كه به جنگ تو آمد من بودم و اين ساعت به خدمت تو شتافتم تا اولين كسى باشم كه در ركابت كشته مىشوم، آنگاه به ميدان رفته، نبرد آغاز كرد، اسب او را پى كردند و او پياده با آنان جنگيد... 3
به نوشتۀ برخى از مورّخان: امام عليه السلام خطاب به گروهى سران لشكر عمرسعد؛ از جمله شبثبن ربعى و حجار و قيس بن اشعث و زيدبن حارث گفت: آيا شما به من نامه ننوشتيد؟ پاسخ دادند: ما خبر نداريم. 4 حرّ از جانب آنان پاسخ داد: آرى، نامه نوشتيم و ماييم كه تو را به اينجا كشانديم و افزود: خدا باطل و اهل آن را از رحمت خود دور گرداند، من دنيا را بر آخرت ترجيح نمىدهم 5 [ او در حالى كه پيشتر فرمانده هزار سوار