238
قال عليه السلام : انويت أنك أشرفت على الطاعة و غضضت طرفك عن المعصية ؟ قال لا .
قال عليه السلام : فما أشرفت عليها و لا شربت من مائها».
فرمود: «آيا بر سر چاه زمزم رفتى و از آب آن نوشيدى؟» گفت: «آرى.» فرمود: «از اشراف بر آن چاه و آشاميدن از آن آب (كه بر اثر اخلاص و توكّل يك زن باايمان در هزاران سال قبل، از زمين جوشيده و تاكنون جارى است) اين نيّت و تصميم در تو پيدا شد كه بايد اشراف بر طاعت حق و بندگى با اخلاص در صفحۀ قلبت تحقّق يابد و از صحنههاى گناه و معصيت چشم بپوشى و اعراض كنى؟ (تا چشمۀ آب حيات از عمق وجودت بجوشد و شادابى همهجانبهات ببخشد).»
گفت: «خير.»
فرمود: «پس در عالم معنى و حقيقت، مُشرف بر چاه زمزم نشدى و از آب آن ننوشيدهاى (يعنى آن آثار روحى و طهارت قلبى و تشفّى از امراض باطنى كه بايد از نوشيدن آن آب عايدت شود، نمىشود).
«ثم قال له عليه السلام أسعيت بين الصفا و المروة و مشيت و ترددت بينهما؟
قال : نعم .
قال عليه السلام له : نويت أنك بين الرجاء و الخوف؟
قال : لا .
قال عليه السلام : فما سعيت و لا مشيت و لا ترددت بين الصفا و المروة .»
پس از آن فرمود: «آيا سعى بين صفا و مروه را انجام دادى. بين آن دو كوه، راه رفتى و رفتوآمد كردى؟»
گفت: «آرى.» فرمود: «آيا نيّتت اين بود كه بين خوف و رجا و بيم و اميد (نسبت به قبولى اعمال خود در پيشگاه خدا) قرار گرفتهاى (و نمىدانى كه مقبول يا مردود درگاه خواهى شد)؟»
گفت: «خير.»
فرمود: «پس سعى و راه رفتن و رفتوآمد كردن تو بين صفا و مروه، خالى از معنى و عارى از حقيقت بوده و گويى كه انجام ندادهاى.»
«ثم قال عليه السلام : أ خرجت إلى منى ؟ قال : نعم .
قال عليه السلام : نويت أنك آمنت الناس من لسانك و قلبك و يدك .