70ناگهان قفل قفس مىشكند
چشمهايم باز است
سرم از شرم به پائين رفته است
چشمهايم باز است
بغض در سينۀ من مىشكند
اشك از چشمانم
به زمين مىريزد
دست من مىلرزد
پاى من سست شدست.
و سكوتى است غريب
به تن ثانيهها.
روى بر روى زمين مىسپرم
و جدا مىشوم از هرچه كه بالا برپاست
من ز خاكم و زمين سجدۀ بىپايان است.
باز با خاك عجين مىگردم
و سجودى همراه
پر از احساس نياز.
چشمهايم خيساند
و زمين خيس شدست.
حس و حالى است عجيب؛
يك مكعب به ميان ديگر هيچ!
گوئيا غير من اينجا كس نيست
من گمام يا دگران گم شدهاند!؟