202آنكه شالودۀ اين خانه بريخت
آنكه بتهاى كهن را بشكست
آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود به قربانى برد
يادى از نالۀ جانسوز «بلال»
كه در اين شهر، در آن دورۀ پرخوف و گزند
به «اَحَد» بود بلند
يادى از غزوۀ «بدر»
يادى از جنگ «اُحُد»
يادى از غار «حرا» مهبط وحى
و بسى خاطره، از جاى دگر، شخصِ دگر...
بانگ توحيد كه در دشت و فضا مىپيچد
موج «لبّيك» كه در كوه و هوا مىغلتد
طور سيناى مسلمانان را
جلوهگر مىسازد
چه كسى جرأت اين را دارد
كه در اينجا سخن از «من» گويد!
«من» و «تو» رنگ ز رخسارۀ خود مىبازند
همه «ما» مىگردند
پهندشت عرفات
جلوهگاهى است كه در آينهاش
چهرۀ روشن وحدت پيداست
همه در زير يكى سقف بلند
- آسمانى نيلى -
به مناجات و عبادت مشغول