201
جذبۀ مهر
جذبۀ مهر تو آورد مرا، بار دگر
يا رسولاللّٰه! اى مرقد تو كعبۀ عشق
جواد محدّثى
خسى در ميقات
من از اين شهرِ اميد
شهر توحيد كه نامش «مكّه» است
و غنوده است ميان صدفش «كعبۀ» پاك،
قصهها مىدانم
دست در دست من اينك بگذار
تا از اين شهر پر از خاطره ديدار كنيم
هر كجا گام نهى در اين شهر
و به هر سوى و به هر چشمانداز
كه نظر كرده و چشماندازى
مىشود زنده، در انديشه، بسى خاطرهها
يادى از «هاجر» و اسماعيلش
مظهر سعى و تكاپو و تلاش
يادى از «ابراهيم»