191بيرق سبز رهايى را به گرمى مىكشد بر دوش
***
«صفايى» گاهگاهى در درونم اوج مىگيرد
و شاهين سپيد هستى ام را
تا سِتيغ گرم «مروه»
مىدهد پرواز
كه پايم پرنيان صخره هايش را گِره خورده است
و ذهنم روزگارى در هواى آن به سر برده است
***
روانم مىتپد در شوق ديدارى از آن صحراى رمزآلود،
«مشعر»، وادىِ شور و شُعور و شعر
كه مىخيزد شميم انتظارى گرم
از خاك درخشانش
و گاهى مىتراود
جاى پاى سبزِ آن «موعود نامى را»
به ريگستانِ سوزانش
و آن صحراى پُرتاب و تب «بطحا»
ز چشمانم، بسانِ ناودانِ كعبه
بارانها كند جارى
***
تمنّاى حضور گرمِ آن عالىجنابِ وحى در «يثرب»
بپيچاند طنابِ تار و پودم را،
بسانِ ساقۀ پيچك،
به گردِ رُكنِ «حنّانه»