1792- مادرم آنجا دست گرفت
ناخنگير و قيچى تيز
خنديد و گفت: بيا جلو
اى پسر ناز و عزيز
3- ناخن دستم را گرفت
يه خورده از موهامو چيد
خندهكنان گفت پسرم
عمرۀ تو به سر رسيد
4- همانجا من با خوشحالى
روى مادر را بوسيدم
وقتى كه آمديم اتاق
پيرهن و شلوار پوشيدم
شروع حجّ تمتع و رفتن به سوى عرفات:
1- دوباره در مكّه همه
لباس احرام مىپوشند
پير و جوان براى حج
با خوشحالى باز مىكوشند
2- روز نُهُم يا عرفه
رفتيم به سوى عرفات
از ظهر تا شب، كار ما بود
ذكر و دعا و صلوات