62روز پنجشنبه بيستم شعبان، ديوارهاى شرقى و شامى؛ يعنى تقريباً نصف كعبه فرو ريخت. اين واقعه در عهد سلطنت سلطان مراد چهارم، پادشاه عثمانى اتفاق افتاد... من با شريف مكه مذاكره كردم كه خانۀ خدا را بايد به نفقه اهل خير و به دست خود ايشان نوسازى كرد و در ظاهر آن را به سلطان نسبت داد. شريف ابتدا موافقت كرد اما كسانى او را از اين اقدام منصرف كردند. من نزد خدا تضرع كردم كه از اين سعادت چيزى هم نصيب من فرمايد. خبر ويرانى كعبه به سلطان عثمانى رسيد و دستور داد كعبه را از كف زمين ويران و سپس نوسازى كنند.
دو نفر را هم از سوى خود براى سركارگرى به مكه فرستاد. روز سه شنبه، سوم جمادى الآخر سال 1040 ه . ق. شروع به كندن ديوارهاى كعبه نمودند و من هم با ساير كارگران مشغول بنّايى شدم. از الطاف الهى اين بود كه وكيل سلطان و مباشر او، هر دو مؤيد من شدند و به طورى كه دربارۀ بناى كعبه هر چه به ايشان مىگفتم به كار مىبستند... همه ديوارهاى كعبه را جز ركن حِجريه، تا جايى كه حجر الأسود را بر آن كار گذاشته بودند برچيدند. براى اينكه كسى به حجر دست نزند، سنگى روى آن گذاشتند. من به دو فرستاده، دربار اسلامبول گفتم بايد ركن و حجر را با احتياط بيشترى محافظت كرد و آنان پوششى از تخته روى آن گذاشتند. شب يكشنبه بيست و دوم ماه جمادى الآخر تصميم گرفته شد كه از فردا صبح، كار بناى خانه را آغاز كنند و در آن شب من با زارى و ابتهال از خداى تعالى التماس كردم كه مرا سازندۀ خانۀ خود قرار دهد. با خود انديشيدم وقتى شريف مكه و شيخ الحرم و قاضى و وكيل سلطان و علما و خادمان حرم هستند از من با اين ناتوانى چه كارى ساخته است؟
پس غسل كردم و هنگام سحر وارد مسجد الحرام شدم. ازتوفيقات الهى اين بود كه بعد از نماز صبح غير از مباشر و چند كارگر، كسى در مسجد نماند. وقتى مباشر مرا ديد، گفت: سيد زين العابدين! فاتحه بخوان. من فاتحه و دعاى سريع الاجابه را - كه در كافى روايت شده است و با «ألّلهم انّى أسئلك باسمك العظيم الأعظم ...» شروع مىشود - خواندم. آنگاه سنگ مبارك ركن غربى را به دست گرفتم و محمد حسينى ابرقويى، كه از صلحا بود، طاسى پر از ساروج پيش من آورد. آن ساروج را در زاويۀ ركن غربى زمين ريختم و پهن كردم.