273حاجى ميرزا عبدالوهاب حكيم را در سرمن راى ديدم، در آنجا روز يكشنبه را حاج ماندند، روز دوشنبه دو ساعت و نيم به غروب مانده داخل كلك شديم، حركت كرديم تا روز سهشنبه بيست و هفتم (در) راه بوديم، تا ورود به كاظمين پايم درد مىكرد بشدت تا شب چهارشنبه وارد كاظمين عليه السلام شديم، چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه با احوال ناخوش در كاظمين بوديم. روز يكشنبه (به) خان مرزاقچى 1 كه دوازده ساعت راه هست (رسيديم)، شب دوشنبه از خان مرزاقچى حركت تا جسْر مسيب سه ساعت، و از آنجا تا كربلاى معلى هفت ساعت، و تمامى راه جوى آب و پل بسيار بود، معطلى دارد؛ ظهر دوشنبه وراد كربلاى معلى شدم، روز سهشنبه ماندم. صبح چهارشنبه حركت كه نقل طلب سيد على سبزوارى شد و سلوك او با من، چه نويسم.
از كربلاى معلى به خان مرزاقچى و از آنجا شب پنجشنبه حركت، ظهر پنجشنبه وارد كاظمين شديم، جمعه و شنبه را مانديم عصر يكشنبه در آمديم، شب در دوره بغداد مانديم. روز دوشنبه هم در كنار شط مانديم.
به سوى عراق عجم
شب سهشنبه حركت به سمت عراق عجم. مسجد حلب بد نبود ولى به شكوه مسجد شام نيست ولى نوتر است، شبستان او سه چشمه است و طولانى مىباشد و حضرت زكريا در ميان طاقى مدفون است. پيشنماز متصل به قبر حضرت مىايستد امامت مىكند و جهت دعاى باران در شبستان در چهار پنججا نشسته بودند و قرآن تلاوت مىكردند و بعد دعا مىكردند. مسجد شيرينى بود. آب روان و حوض داشت.
در بين حركت از حرب و موسل از بس امر قافله مغشوش بود حاجى ناله مىكرد و مىگفت: خدايا حاجى ما به حمامى مىماند كه دلاكش زياد از مشتريش باشد.
حكايت در شبى كه به چنگ عربها افتاديم حاجىاى ششصد تومان اشرفى در زير خاك كرد و رويش علامت گذاشت كه نشان باشد. صبح شد و دست به بار كردند،