198ابراهيم ابن محمد ثقفى، ابن ابىالحديد و على بن محمد همدانى آوردهاند: وقتى كه طلحه و زبير بيعت خويش با امام را شكستند و به سوى بصره حركت كردند اميرالمؤمنين عليه السلام از مردم خواست در مسجد جمعشوند و در اجتماع آنان خطبهاى خواند.
پس از حمد و ثناى پروردگار، دلايل سكوت بيست و چند ساله خود را چنين اظهار نمود: «پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ، ما اهلبيت عترت، خويشان و اولياى حضرت مىدانستيم كه سزاوارترين و محقترين افراد به رتبه و مقام ايشان هستيم. مشكلى هم براى رسيدن به حق و خلافت نداشتيم. گروهى، دست به دست يكديگر داده و خلافت را از ما گرفته و به ديگرى دادند. به خدا سوگند كه چشمها گريان، دلها آزرده و سينههايمان از خشم و كينه و نفرت اين كار پر بود. اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود - كه به كفر و قهقرا بر گردند - به خدا قسم كه هر لحظه خلافت را تغيير مىدادم. لكن سكوت اختيار نمودم و آنان مشغول خلافت شدند، تا اينكه مسلمانان خود با من بيعت نمودند و... .» 1
بنابراين، سكوت و تسليم اجبارى آن حضرت به خلافت ابوبكر و عمر، دليل بر رضايت ايشان نبوده و صرفاً به جهت حمايت از دين اسلام بوده است. مساعدت ايشان به خليفه اول و دوم نيز، هرگز به معناى تأييد آنها نبوده است، بلكه در حقيقت، مساعدت به دين مقدس اسلام و حفظ آن بوده است امام على عليه السلام اين مطلب را در نامه خود به اهالى مصر كه توسط مالك اشتر، ارسال شد يادآورى نموده است. ترجمه قسمتى از آن نامه مطابق جلد چهارم شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد چنين است «.. چون رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله درگذشت، مسلمانان براى خلافت نزاع كردند. به خدا سوگند اصلاً به ذهنم خطور نمىكرد و باور نمىكردم كه عرب، پس از ايشان و با وجود آن همه سفارشات پيغمبر و نصوص آشكار، خلافت را از اهلبيت و خاندانش گرفته و به ديگرى واگذارد، و آن را از من دريغ ورزد. آنچه مرا آزرده ساخت، عجله مردم براى بيعت با ابوبكر بود. ابتدا دست