199خود را از بيعت نگه داشتم تا آنكه ديدم گروهى از مردم مرتد شده و از اسلام برگشتند و مىخواستند دين محمد صلى الله عليه و آله را از بين ببرند. پس نگران شدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمانان نپردازم، رخنه و شكافى در دين افتد كه مصيبت و اندوه آن در مقايسه با از دست دادن حكومت و ولايت بر شما بيشتر است (كه كالاى چند روزهاى است و آنچه به دست آيد مانند سراب از دست رفتنى است). لذا در ميان آن همه پيشامدها و تبهكارىها برخاستم، تا جلو آن تبهكارىها و نادرستىها گرفته شد و از ميان رفت و دين آرام گرفت.» 1
ابن ابىالحديد، شيخ محمد عبده و شيخ محمد خضرى نقل مىكنند كه ايشان در قسمتى از خطبه شقشقيه مىفرمايد: «پسر ابىقحافه در حالى كه مىدانست موقعيت من براى خلافت به سان محور وسط آسيا مىباشد، خلافت را چون پيراهن به تن كرد... پس من جامۀ خلافت را رها كرده و در كار خود انديشيدم كه آيا بدون دست (يار وياور) حمله برده و حق خود را بستانم يا آنكه بر ظلمت (كورى و گمراهى خلق) صبر كنم تا پيران فرتوت؛ جوانان پژمرده و پير و مؤمن رنج كشند تا خدا را ملاقات كنند. هنگامى كه تشخيص دادم خردمندى در صبر كردن است، در حالى كه خار در چشم و استخوان در گلويم بود و ميراث خود را به غارت و تاراج رفته مىديدم، صبر نمودم... .»
ايشان در خطبۀ ديگرى كه براى اصحاب خويش پس از سقوط مصر و شهادت محمد بن ابىبكر ايراد نمود، در قسمتى از آن دلايل امتناع از بيعت ابوبكر را چنين بيان نمود «.. من دست نگه داشتم، چون خود را براى تصدى اين منصب از ابوبكر شايستهتر