110همه اهل سنت او را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند. لذا بسيار عجيب است كه با مبنا قرار دادن اين اصل، خلافت (سلطنت!) بلافاصله على عليه السلام را رد مىكنند ولى خلافت بافاصله همان شخص را قبول مىكنند. بالاخره دليل محكمتر استناد به آيه شريفه أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً ؛ «آيا مردم به آنچه خدا به فضل خود آنها را برخوردار نموده است حسد مىورزند. پس به تحقيق ما بر آل ابراهيم كتاب و حكمت فرستاديم و به آنها ملك (حكومت) بزرگ عطا نموديم» مىباشد. از آنجايى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگز بر خلاف نص صريح قرآن سخنى نمىگويد پس اين آيه، دليل بر رد سخن عمر است. يعنى خلافت و نبوت مىتوانند (و بايد) و ممكن است در يكجا جمع گردند.
همانطور كه محمد بن يوسف گنجى شافعى در باب 44 كفاية الطالب از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند «و او پادشاه مؤمنين است و او باب من است كه مىآيد. او بعد از من، خليفه من است.» 1