107بردند. بنىهاشم از جمله عباس عموى پيغمبر و على عليهم السلام و زبير 1 در آنجا بودند. عمر گفت: بيرون آييد و با خليفه، ابوبكر بيعت كنيد و گرنه شما را مىسوزانم. به فاطمه عليها السلام نيز گفت: هر كه در خانه است بيرون كن. زبير شمشير كشيد و عمر گفت: اين سگ را بگيريد.
شمشيرش را گرفتند و بر سنگ كوبيدند و شكست. بنىهاشم از بيرون آمدن امتناع مىكردند. عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در قبضه قدرت او است يا بيرون آييد، يا خانه را با هر كه در آنجا است مىسوزانم. مردم گفتند: يا اباحفص! - كنيه عمر اباحفص بود - فاطمه عليها السلام در اين خانه است. عمر در پاسخ گفت: هر كس در آنجا باشد مىسوزانم. پس همه به جز على عليه السلام بيرون آمدند. عمر جهت چاره جويى نزد ابوبكر برگشت. ابوبكر اشخاص ديگرى را چند بار فرستاد ولى مايوس برگشتند. مجدداً عمر با جماعتى ديگر بر خانه فاطمه عليها السلام هجوم بردند و چون دق الباب كردند، فاطمه عليها السلام با صداى بلند گفت: «اى پدر و اى پيامبر خدا! ببين بعد از تو از عمر و ابوبكر به ما چه مىرسد و چگونه ما را ملاقات مىكنند.» مردم با صداى شنيدن ناله و گريه فاطمه عليها السلام برگشتند، ولى همچنان عمر و عده ديگرى در آنجا باقى ماندند. بالاخره على عليه السلام را به اجبار و زور به سوى ابوبكر كشيدند. بنىهاشم هم با او مىآمدند و ناظر قضايا بودند.
چون به نزد ابوبكر رسيدند؛ ابوبكر از على عليه السلام خواست تا بيعت كند. امام على عليه السلام فرمود:
من به اين مقام بر حق ترم و با شما بيعت نخواهم كرد. اگر از خدا مىترسيد بايد به حق ما اعتراف نماييد. سپس عمر گفت: تا بيعت نكنى دست از تو برنخواهم داشت. على عليه السلام در پاسخ عمر گفت: خوب با يكديگر ساختهايد، امروز تو براى او كار مىكنى و فردا او آن را به تو بر مىگرداند. آنگاه امام خطاب به مردم گفت: به خدا سوگند كه ما اهلبيت به اين امر بر حقتر هستيم و شما نبايد از حق دور شويد. عمر، على عليه السلام را تهديد كرد كه اگر بيعت نكنى گردنت را خواهم زد. ابوبكر به عمر گفت: مادامى كه فاطمه عليها السلام هست او را اكراه نمىكنيم. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام بدون اينكه بيعت كند، برگشت و خود را به قبر پيغمبر