101را داشت، موجب شد تا عمر و ابوعبيده فوراً با ابوبكر بيعت كنند و مسلمين را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. چند نفر ديگر از حضار كه از قبيله اوس بودند از روى عداوتى كه با قبيله خزرج داشتند نيز با ابوبكر بيعت نمودند. موقعى كه اين خبر به گوش اسامة بن زيد رسيد، فورا خود را به مسجد رسانيد و فرياد برآورد كه اين چه غوغايى است كه شما برپا نمودهايد و خليفه تراشى مىكنيد؟ شما چكاره اين امت هستيد كه بدون مشورت مسلمانان اقدام به تعيين و انتخاب خليفه مىكنيد؟ عمر جهت استمالت و پوزش از اسامه جلو رفت و گفت: كار تمام شده و خيلىها بيعت كردهاند (منظور خودش و ابوعبيده و معدودى از قبيله اوس بود) و تو هم با ابوبكر بيعت نما! اسامه با ناراحتى گفت:
پيغمبر خدا مرا بر شما امير قرار داده و از اين امارت هم معزول نشدهام. چگونه اميرى كه پيغمبر خدا برگزيده است بيايد و با مأمور خود بيعت نمايد!؟
در اين مكان كوچك كه تعداد بسيار محدودى جمع شده بودند، نه فقط همه مسلمين، بلكه حتى اكابر و بزرگان صحابه نيز در آنجا حضور نداشتند. بسيارى از اهل سنت معتقدند كه به دليل حياتى بودن امر خلافت، فرصت خبر رسانى به بقيه صحابه در مناطق مختلف، مانند يمن و شام و مكه وجود نداشته است. در پاسخ به اين بهانه اهل سنت بايد گفت: حتى محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود معتقد است كه فقط دو قبيله اوس و خزرج مىخواستند براى خود امير تعيين كنند.
علاوه بر اين، اردوى لشكر اسلام به فرماندهى اسامه بن زيد در همان نزديكى مدينه بود. در اين اردو هم عمر و هم ابوبكر تحت فرماندهى اسامه بودند. چگونه عمر و ابوبكر توانستند خود را به سقيفه برسانند ولى ديگر بزرگان همين اردو، از جمله خود اسامه را به دليل ضيق وقت دعوت نكرده و بىخبر گذاشتند!!؟ بنابراين به همان دليل كه عمر و ابوبكر توانستند از اردوگاه جدا شده و خود را به سقيفه برسانند، مىتوانستند در همان زمان و بدون فوت وقت بقيه صحابهاى را كه در آن اردوگاه بودند مطلع نموده و به سقيفه بياورند.
بنابراين، از عدم اطلاع رسانى به صحابه و لشكر اسامه مىتوان دريافت كه برنامه و توطئۀ از پيش طراحى شدهاى در حال تكوين و اجرا بوده است. از طرفى ديگر على ابن