100باشد، بايد همگى مسلمين در تعيين خلافت دخيل بوده و اتفاق نظر داشته باشند تا اجماع حاصل گردد. يا حداقل بايستى همه مسلمين جمع شوند و براى تعيين خليفه راى خود را داده باشند و كسى كه اكثريت آراء را داشته باشد به عنوان خليفه انتخاب گردد - همان طور كه الان در تمامى دنيا براى انتخاب رييس جمهور عمل مىكنند و افراد حائز اكثريت را به عنوان رئيس جمهور بر مىگزينند. اما آنچه كه بعد از وفات پيغمبر و در محل سرپوشيده كوچكى به نام «سقيفه» اتفاق افتاد تا ابوبكر را به خلافت رسانند، دلالت بر اجماع مسلمين نداشته و يا خيلى خوشبينانهتر - به قول اهل سنت - بر اجماع عقلا، اكابر و صحابه رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله هم دلالت ندارد.
در تاريخ مورد قبول شيعه و سنى چنين آمده است: بلافاصله بعد از فوت پيامبر، هنگامى كه بنىهاشم سرگرم غسل و كفن و دفن پيغمبر بودند، عدهاى از انصار در محلى به نام سقيفه بنىساعده جمع شدند تا درباره جانشين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مشورت نمايند.
محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود مىنويسد: خبر به گوش عمر رسيد و او خود را به در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد، ولى وارد خانه نشد تا بقيه صحابه كه سرگرم مراسم تغسيل و كفن و دفن رسولاللّٰه صلى الله عليه و آله بودند او را نبينند. براى ابوبكر پيغام فرستاد كه امر مهمى پيش آمده و زودتر خودت را به من برسان. ابوبكر به قاصد گفت: الان فرصت بيرون آمدن ندارم.
عمر قاصد را دوباره برگرداند و گفت: امر بسيار مهمى پيش آمده كه وجود تو خيلى لازم است. بالاخره ابوبكر بيرون آمد و عمر قضيه اجتماع انصار در سقيفه را به منظور تعيين جانشين پيامبر خدا براى ابوبكر بازگو كرد. دو نفرى به سمت سقيفه به راه افتادند و در بين راه ابوعبيده جراح 1 را ديدند و او را نيز با خود بردند و با عجله به سقيفه رسيدند. در آنجا صحبتهايى رد و بدل شد. ابوبكر با تيزبينى و زيركى پيش دستى نمود و خلافت را به ابوعبيده و عمر تعارف كرد. آنها هم تعارفش را به خود او برگرداندند و گفتند: تو بزرگتر و اولى هستى.
از سوى ديگر، در طرف مقابل، سعد بن عباده كه از قبيله خزرج بود و قصد امارت