159
اول اينكه گفتهشود: در دستهى نخست سخن دربارهى علم غيب كلى و فعلى است كه اين اختصاص به خداوند داشته و دستهى دوم بر علم اجمالى و جزئى پيامبران و برگزيدگان خداوند بر اسرار غيبى و امور پنهانى دلالت مىكند.
دوم اينكه: علم غيب تقسيم شود به علم استقلالى و ذاتى و غير ذاتى قسم اول اختصاص به خداوند داشته و ديگرى به پيامبر و امام. از برخى گفتههاى پيشوايان دين اين معنا مستفاد مىباشد. امام على عليه السلام آنكه در ذات خود آگاه از نهانها بوده و اين دانش را ازديگرى فرا نگرفته را خداوند مىداند. 1 بر اين اساس اگر انسانهايى بتوانند برخى پردهها را بدرند و رازهايى را بگشايند هرگز سزاوار آن نيستند كه به طور مطلق داناى غيب به شمار آيند. به اين جهت امام على عليه السلام در پاسخ كسى كه از اخبار غيبى آن حضرت به شگفت آمده و آن را علم غيب گمان مىبرد فرمود: اين نه علم غيب بلكه علمى است كه از دارندهى علم آموخته شدهاست. 2 و بدينگونه به او فهماند كه آگاه بودن او از برخى اسرار نهانى در آموزههاى پيامبر ريشه داشته و به همين ترتيب ظرف علم پيامبر با افاضات الهى مالامال شدهاست.
به هر حال نتيجهى هر دو توجيه اثبات امكان پذير بودن آگاهى انسانهاى برگزيده از امور پنهانى مىباشد.
يكى از شبهاتى كه از سوى دانشوران اهل سنت مطرح شده اين است كه كوشيدهاند مسألهى آگاهى مطلق امام از احكام و شرايع و احاطهى او بر امور غيبى و علوم غير متعارف را به غلو ورزى هاى شيعيان نسبت دهند. حال آنكه منشأ اين شبهه عدم درك درست آنان از جايگاه امام مىباشد. بديهى است اگر امام را منهاى شأن عصمت و لزوم اطاعت مطلق تصور كنيم، اين گفته دربارهى او موجه خواهد بود چه اينكه در اين صورت امام هم به مانند همه مجتهدان و كارشناسان دينى ديگر درخواهد آمد كه در اجتهاد و كارشناسى او صواب و خطا راه يافته و هيچ برترى و امتيازى برايش ثابت نيست