96
ز بس كه علم ز عالم رميده در عجبم
كه نقش علم بعالم چسان گرفته قرار؟!
درين زمانه كه خورشيد فضل را بمثل
سهاى جهل بود پيش ديده آينهدار
درين زمانه كه شعر و شعير را بقياس
مميزى نبود غير دفتر و خروار
مرا كه بندگى أهل فضل شد قسمت
مرا كه خدمت أهل كمال باشد كار
ببين كه گلبن اميد من چه بخشد بر!
ببين كه نخل تمناى من چه آرد بار!
بس است شكوه زمانى خموش شو قوسى
به شكوه چند خود و خلق را دهى آزار؟
ز فقر شكوه كنى و دل تو گنج گهر
ز خلق رنجه شوى و زبانت آتشبار
گرت فلك نه بوفق رضا كند گردش
ورت زمانه نه بر مدعا بود در كار
به آفتاب توسل نما كه عرض كند
شكايت تو بقطب صدور و فخر كبار
چه آفتاب كه در آسمان تعظيمش
چو آفتاب بود صد هزار خدمتكار
ز بحر خاطر من باز مطلعى سر زد
كه چشم عقل نديد آنچنان در شهوار
مسبحان زواياى اين كبود حصار
ز بام عرش ندا مىكنند ليل و نهار
كه باد تا ابد اندر پناه فضل خداى
سر صدور افاضل ز عمر برخوردار
خليل خلق و مسيحا دم و كليم قدم
فرشته طينت و يوسف خصال و خضر شعار
سحاب چرخ شكوه آفتاب كيوان قدر
محيط كوه و قار آسمان بحر ايثار
جمال چهره دين نور ديدۀ إسلام
سپهر فضل و معالي جهان حلم و وقار
فروغ نور الهى أمير نور اللّه
كه دانش از دل او مستضى است ليل و نهار
چو مهر كز پس صبح دوم نمايد روى
نمود بعد دوم مطلع سوم ديدار
زهى ضمير تو خورشيد عالم اسرار
كمال پيش كمال تو ناتمام عيار
سپهر دست ترا گفته دجلۀ مواج
زمانه طبع ترا خوانده قلزم ز خار
جهان بمهر تو مشعوف و تا ابد مشعوف
خدا ز خصم تو بيزار و از ازل بيزار
تو علتي و فنون فضائلت معلول
تو مركزى و فحول افاضلت پرگار