97
زهى مدارج قدرت برون ز حدّ قياس
زهى مكارم ذاتت فزون ز حدّ شمار
دل عليم تو أنواع فضل را جامع
كف كريم تو ميزان جود را معيار
كفت بصورت ابرى بود كه بر سر خلق
بجاى باران بارد همه در شهسوار
دلت بمعنى بحرى بود كه هر موجش
جهانجهان گهر حكمت افكند به كنار
ز استقامت رأى و اصابت نظرت
اگر مدون منطق شدى دليل گزار
چنان وجوه خطا گشتى از ضميرش محو
كه وضع منطق ازو يافتى برفع قرار
وجود دشمن جاه تو كز تهى مغزى
چو جزو لا يتجزى است در خور انكار
چو هست فرض وجودش دليل بر عدمش
گرش بفرض وجودى بود عدم پندار
حقيقت بشريت كه عين مردمى است
مقول اگر بتفاوت شود عجب مشمار
بلى بذات مفيض تو و ذوات دگر
چسان بود بطريق تساويش تكرار؟
تو عين مردمئى زان سبب چو مردم عين
بود مقام تو در ديدۀ اولو الابصار
ز بس كه هست ترا در فضائل استطلاع
ز بس كه هست ترا در مسائل استحضار
ز فيض علم حصولى رسيده كار بآن
كه نخل ذهن تو علم حضورى آرد بار
ترا به هندسه و هيئت آن تبحر هست
كه گر كنى به زمين هيئت سپهر نگار
بسى عجب نبود از كمال جنسيت
كه چون فلك مترتب شود بر آن آثار
ز بس فروع تو است از أصول مستنبط
ز بس أصول تو با حجتست و برهان بار
بديهة پى حل كلام و بسط مقام
چو معضلات مسائل كنندت استفسار
دليل عقلي و نقلى چهار مذهب را
كنى چو حجت فورى و ظاهرى اظهار
تو چون بيان معاني كنى بلفظ بديع
كنند اعشى و سحبان بباقلى إقرار
و گر ز پرتو حكمت دهى طراز كلام
دهد ارسطو چون بو على بعجز إقرار
ستايش تو بطب گرچه دون رتبۀ تست
اگر همىنكنم نيست جاى استعذار
كه كس ادا نكند خاصه در مقام ثنا
كه آفتاب منير است و آسمان سيار