61
گريه پيامبر(ص) هنگام رحلت
پيامبرخدا(ص) هنگام احتضار، كه در بستر بود، خطاب به على(ع) فرمود: «... وقت جدايى من و تو است، تو را به خدا مىسپارم، اى برادر. همانا پروردگار، آنچه نزد اوست برايم برگزيده و گريه و اندوه من براى تو و اين (اشاره به دخترش فاطمه(عليها السلام)) است، كه بعد از من (حق شما را) ضايع خواهند كرد. مردم تصميم بر ستم شماگرفتهاند و شما را به خدا مىسپارم ... چيزهايى به دخترم فاطمه سفارش كرده و او را مأمور كردهام كه به تو برساند. آنها را عملى كن كه او (فاطمه) بسيار راستگو است.»
خدايا! روز را به پايان مىبرم در حالى كه از ظلمهايم به عفو تو، از گناهانم به مغفرت تو، از ترسم به امان تو، از ذلّتم به عزّت تو، از فقرم به غناى تو، از صورت فرسوده و فانىشوندهام به چهره و وجه باقى و كريمانه تو پناه مىآورم!
سپس فاطمه(عليها السلام) را در آغوش گرفت و سرش را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو باد، فاطمه!
در اين هنگام صداى گريه فاطمه(عليها السلام) بلند شد. پيامبر(ص) بار ديگر او را در آغوش گرفت و فرمود: «به خدا سوگند خداوند انتقام تو را خواهد گرفت و به خاطر غضب تو غضبناك مىشود، پس واى بر ستمگران!»
باز هم اشك از ديدگان پيامبر(ص) جارى شد. على(ع) فرمود: به خدا سوگند گمان كردم كه پارهاى از تنم جدا شد و رفت! به خاطر اينكه (ديدم) پيامبر(ص) آن قدر گريه كرد كه اشكهايش مانند قطرات باران سرازير شد، تا حدّى كه محاسن او و پارچهاى كه بر او بود، تر شد و او همچنان به فاطمه(عليها السلام) چسبيده بود و جدا نمىشد و اين در حالى بود كه سر او بر سينهام بود ... 1
طبق نقلى ديگر، پيامبر(ص) درلحظات آخر عمرش، حوادث پس از خود و رفتار ظالمانه امتش نسبت به على(ع) را ياد آورد و فاطمه آن را شنيد و به شدّت گريست و