75مىخوانيم، بىاختيار گريه مىكنيم و ناله سر مىدهيم؛ در حالى كه نه پيامبر(ص) را ديدهايم و نه به محضرش رسيدهايم. آنان كه در محضر رسول خدا(ص) بوده و با ايشان، نشست و برخاست داشته و از ايشان بهرهها گرفتهاند، بىترديد بايد با ديدن كوچكترين يادگارى وى، به هيجان آمده و داغهاى درونشان آشكار شده باشد.
از جمله تأثيرات بزرگ يادگارىهاى افراد عادى، داستانى است كه صاحب «زاد المسلم»، آن را چنين ذكر مىكند:
عبدالله بن عمر كنيزى داشت كه او را خيلى دوست مىداشت و شيفته و فريفته او بود. آن كنيزك را آزاد كرد و گفت: خداوند، فرموده است: «به نيكى نمىرسيد؛ تا از آنچه كه دوست مىداريد، انفاق كنيد». سپس آن كنيز آزاد شده را به ازدواج يكى از غلامانش در آورد. آنها صاحب فرزندى شدند. عبدالله آن كودك را پيوسته در آغوش مىگرفت و مىبوسيد و مىگفت: اين كودك، بوى كنيزك را مىدهد. 1
عبدالله، هرگاه به ياد پيامبر(ص) مىافتاد، مىگريست؛ چنانكه صاحب «زادالمسلم» مىگويد:
بيهقى در كتاب «زهد»، از عمر بن محمد بن زيد بن عبدالله بن عمر، روايت كرده است: از پدرم شنيدم كه مىگفت: «هرگاه عبدالله به ياد پيامبر(ص) مىافتاد، مىگريست و هرگاه از كوى پيامبر(ص) مىگذشت، چشمانش را مىبست». 2