389سپس گفت: «اين مرد آنچه شنيديد، گفت و مولاى خود را خلع كرد. من نيز مولاى او را، همچنانكه او وى را خلع كرد، خلع كردم و مولاى خود معاويه را [بر خلافت] استوار مىدارم. وى دستنشانده و دوستدار عثمان و خواستار انتقام خون او، و شايستهترين مردم بدين مقام است».
ابوموسى به او گفت: «خدايت كامروا نكند كه به غدر ناپيمانى كردى و فجور ورزيدى؛ به راستى در مثل به سگ مانى كه: (إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ...) اگر او را تعقيب كنى يا به حال خود گذارى، پارس كند». 1
پس عمرو به او گفت: «راستى كه تو در مثل به درازگوش مانى؛ (الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً) 2؛ درازگوشى كه كتابى چند بر پشت كشد.
شريح بن هانى به عمرو حمله كرد و تازيانه بر سر و رويش كوفت و پسر عمرو به شريح حمله نمود و با تازيانه او را زد و مردم برخاستند و ميانه را گرفتند. شريح چندى بعد مىگفت: «از هيچ چيز بدين اندازه پشيمان نيستم كه كاش به جاى تازيانه او را به شمشير مىزدم». ياران على(ع) از ابوموسى خواستند كه از آنجا برود و او بر ناقه خود نشست و رهسپار مكه شد. ابن عباس مىگفت: خدا ابوموسى را روسياه كند. من [پيشاپيش] او را بر حذر داشتم و به رأى خردمندانه رهنمون شدم. ولى او خرد نورزيد. ابوموسى نيز خود مىگفت: «ابن عباس مرا از نيرنگ آن تبهكار برحذر داشته بود، ولى من به او اطمينان كردم و مىپنداشتم كه وى چيزى را بر خيرخواهى براى امّت ترجيح نمىدهد».