388امر قرار گرفته است كه اميدواريم با اجراى آن، خداوند كار اين امّت را به صلاح كشاند». عمرو گفت:
«راست مىگويد!» سپس گفت: «اى ابوموسى! پس تو سخن گوى». ابوموسى بر فراز منبر رفت تا سخن گويد. ابن عباس وى را خواند و گفت: «واى بر تو [مواظب باش]، من يقين دارم كه او قصد فريب تو را دارد. اگر شما هر دو بر امر واحدى توافق كردهايد، بگذار او پيش از تو درباره آن سخن گويد و آنگاه تو پس از وى سخن گوى؛ زيرا عمرو مرد حيلهگرى است و من ايمن نيستم كه او بدانچه شما [در خلوت] ميان خود توافق كرده و هر دو بدان رضا دادهايد، وفا كند و مىدانم چون تو ميان مردم به پا خيزى و سخن گويى، با تو مخالفت خواهد كرد».
ابوموسى كه مردى كودن بود، گفت: «[اين سخنها را كنار بگذار] ما توافق كردهايم». ازاينرو پيش افتاد و خدا را سپاس و ستايش كرد و گفت: «اى مردم! ما در كار اين امّت نگريستيم و ديديم هيچ چيز كارسازتر و التيامبخشتر از آن نيست كه كارهاى امّت به اختلاف نكشد. بنابراين رأى من و همتايم، عمرو، بر اين قرار گرفت كه على و معاويه را خلع كنيم و تعيين آينده اين امر را به شورايى از مسلمانان بسپاريم كه هركس را خوش دارند، به ولايت امور خويش گمارند. اينك من، على[(ع)] و معاويه را خلع كردم. شما خود كار خويش را به دست گيريد و هركس را شايسته مىدانيد، به ولايت بر خود گماريد». سپس به كنارى رفت و نشست.
آنگاه عمرو بن عاص در جاى او ايستاد و خدا را سپاس و ستايش كرد و