363پسردايى من است. رسول خدا(ص) فرمود: اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد». زبير گفت: «بله به ياد دارم؛ همين طور بود». اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «بار ديگر به خدا سوگندت مىدهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا(ص) از نزد بنىعوف باز مىگشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود. به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى. پيامبر(ص) به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى: اى رسول خدا پسر ابوطالب از نخوت خود دست برنمىدارد. رسول خدا(ص) فرمود: زبير! على نخوت ندارد. اما تو عليه او خروج مىكنى و ظالمانه با او مىجنگى». زبير گفت: «به خدا همين طور است. ولى من فراموش كرده بودم و اينك آنچه را روزگار از ياد من برده بود، تو به يادم آوردى. اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى، عليه تو خروج نمىكردم. اما حالا كه حلقههاى كمربند به هم رسيدهاند (كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است) چگونه باز گردم؛ به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد». اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «برگرد زبير! پيش از آنكه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند». زبير گفت: «اينك مىروم و از خداى تعالى طلب آمرزش مىكنم» و درحالىكه ابيات زير را مىخواند بازگشت:
اِختَرتُ عاراً عَلَى نارٍ مُؤجَّجَةً
ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند، ترجيح دادم.
على نكتهاى را گفت كه خود مىدانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود.