364گفتم ابوالحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آنچه گفتى مرا بسنده است.
وقتى زبير به سپاه بازگشت، عايشه از او پرسيد: «اى اباعبدالله پشت سرت چه باقى گذاشتى؟»
او گفت: «به خدا سوگند، در ايام شرك و به روزگار اسلام، ميان جنگى نايستادم و در معركهاى حاضر نشدم، جز آنكه در آن بصيرت و آگاهى داشتم. اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم». او وقتى نزد ياران خود بازگشت پسرش، عبدالله، به او گفت: «پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى؟»
زبير جواب داد: «بله به خدا قسم، على حديثى از رسول خدا(ص) را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مىكنم تا خدا آنچه بخواهد انجام دهد». عبدالله گفت: «مىبينم كه از سپاهيان بنىهاشم مىگريزى؛ چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مىكنند؛ زبير در جواب گفت: «واى بر تو! مرا به جنگ با او تحريك مىكنى، ولى من سوگند خوردهام كه هرگز با او جنگ نكنم». 1
چنانكه گذشت 2 عياض ثمالى از شرحبيل خواست با على(ع) بيعت كند. ايشان در اين چند بيت مخالفت با على(ع) را كفر و بيعت با او را عمل به پيمان الهى مىداند: