356بمانى». اما عمرو قبول نكرد و درحالىكه اين اشعار را مىخواند به راه افتاد:
1. يَا قَاتَلَ الله وَرْدَاناً وَ قِدْحَتَهُ
1. خدا وردان و چارهگرىهاى او را مرگ دهد؛ به جان خودت كه وردان آنچه را در ضمير من خلجان دارد، باز گفت.
2. چون دنيا را به من پيشنهاد كردند، مشتاقانه برايش آغوش گشودم كه در سرشت هركس ظاهرسازى و غلّ و غشى باشد.
3. يكى پاكدامنى ورزد و خوددارى كند و بر ديگرى حرص غالب آيد و انسان چون گرسنه باشد، كاه را نيز مىخورد.
4. در اين ماجرا، على را دينى است كه دنيا را در آن سهمى نيست و آن يك را دنيا و سلطنتى است كه دينى همراهش نباشد.
5. من از سر آز با چشم باز دنيا را برگزيدم و در گزينشى كه كردم، دليل و برهانى [با منطق] دينى ندارم.