139چون على(ع) از كشتن عمرو فراغت يافت و با رويى برافروخته نزد رسول خدا(ص) بازگشت، عُمَر بن خَطّاب به على(ع) گفت: «چرا زره او را از تنش بيرون نياوردى؛ به خاطر آنكه زرهش در ميان عرب بىمانند است؟» على(ع) فرمود: «هنگامى كه ضربتى بر او وارد آوردم، طورى در برابرم ظاهر شد كه شرمنده شدم كه زره را از تنش جدا سازم و حيا كردم از اينكه عموزادهام را برهنه سازم».
هِشام بنِ محمد از مَعروفِ بن خَرَّبوذ حديث مىكند كه على(ع) در جنگ خندق اين اشعار را بر زبان جارى ساخت:
1. أَ عَلَيَّ تَقْتَحِمُ الْفَوَارِسُ هَكذَا
1. آيا به سوى من سواران (قريش) يورش برند؟ آگاه كنيد از جانب من و از جانب آن سواران، ياران مرا:
2. كه امروز غيرت من و شمشير تيز و برانى كه در سر دارم، از گريختنم جلوگيرى كند.
3. و آنگاه كه عمرو به وسيله شمشير براق و برنده كه از آهن هندى ساخته شده بود، سركشى كرد، او را به خاك هلاكت انداختم.
احمد بن عبدالعزيز به سند خود از ابىالحسن مدائنى حديث كند كه چون علىبن ابىطالب(ع)، عمرو بن عبدودّ را كشت، اين خبر به گوش خواهرش به