103و مرا روى آن نشاند و خود روى زمين نشست و نهايت احترام را به من نمود.
اين رفتار انسانى او، آنچنان در دلم اثر كرد كه ديگر نيازى به دليل و برهان نداشتم. با خودم گفتم: بايد كه اين مرد، پيامبر خدا باشد. پس از مذاكرات مختصرى، از آيين خود دست برداشتم و مسلمان شدم». 1
بعدها اين مرد، از مسلمانان فداكار شد و در راه ترويج اسلام، فداكارىها نمود.
نقل است كه حضرت على(ع) با مردى از كفار اهل ذمّه، رفيق راه شد. مرد ذمى از حضرت پرسيد: «به كجا مىرويد»؟ امام فرمود: «به طرف كوفه». هنگامى كه بر سر دوراهى رسيدند، مرد ذمى از حضرت، جدا شد. امام مقدارى با او حركت كرد. ذمى عرض كرد: «مگر نمىخواستيد به كوفه برويد»؟ حضرت فرمود: «آرى. ولى پيامبر(ص) به ما امر فرموده است، هنگامى كه با كسى رفيق راه شديم، هنگام جدا شدن از او، چند قدمى او را بدرقه كنيم و من مىخواستم بدين وسيله، به دستور او، عمل كرده باشم». ذمّى گفت: «آيا واقعاً پيامبر شما، چنين دستورى داده است»؟ حضرت فرمود: «آرى». مرد ذمى گفت: «كسانى كه به او گرويدهاند، تنها شيفته رفتار انسانى او شدهاند و من شما را گواه بر اسلامم مىگيرم...». 2
«آلبر ماله»، تاريخدان مشهور فرانسوى، ضمن برشمردن علل پيروزى مسلمانان، مىنويسد:
مردم روم و فلسطين و شام و مصر، زير بار ماليات، فرسوده شدند و به بهانه كفر و زندقه، مورد آزار بودند... آنان مسلمانان را كه ميانهروى پيشه كرده بودند و با چشمپوشى و گذشت رفتار مىكردند، منجى خود مىپنداشتند. ازاينرو عده زيادى از آنها، اسلام آوردند و براى اعتلاى اين دين، جانبازى كردند. 3