338در زيارت و مزار، مسأله در ظاهر سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمان و صحن و سرا و گنبد و گلدسته و رواق و... خلاصه نمىشود، تا به زيارت و بوسيدن و تقديس اينها اشكال شود. بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها، معنى و جهت و قداست و حرمت بخشيده است. وقتى قلب، در گرو يك عشق بود، صاحب آن دل، از نام و ياد و لباس و كوچه و شهر محبوب، خوشش مىآيد و لذت مىبرد و همۀ اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مىبيند.
ما با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد صلى الله عليه و آله داريم، اگر باخبر شويم كه در جايى رد پايى و نشانى از آن حضرت باقى است، آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟ «مقام ابراهيم» در مسجد الحرام، براى حاجى چرا آنقدر خاطره به همراه دارد؟ جز اين است كه سنگى است كه حضرت ابراهيم در بالا بردن ديوارۀ كعبه، به كمك فرزندش اسماعيل، آن را زير پا مىگذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!
مىبينيم كه وادى زيارت، وادى عرفان است. در قلمرو دل، گاهى پاى عقل هم مىلنگد و وقتى عشق فرمان مىدهد، عقل چارهاى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.
مرحوم علامه امينى نقل مىكند: «... فقيه و اديب بزرگوار اهل سنت، تاج الدين فاكهانى (م 734ق) به دمشق رفت به قصد زيارت كفش پيامبر صلى الله عليه و آله ، كه در «دار الحديث الاشرفيه» نگهدارى مىشد. وقتى كفش را ديد، افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مىماليد و اشك شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مىخواند: اگر به مجنون گفته شود: ليلى و وصال و ديدار او را مىخواهى، يا دنيا را و آنچه را در آن است؟ او در جواب خواهد گفت: غبارى از خاك كفش ليلى برايم محبوبتر است و شفابخشتر براى دردهاى من...». 1