102اين كتاب، نه در آراى سلفيه مناقشه مىكند، نه آنها را تخطئه يا تصويب مىكند؛ بلكه مطلبى مهمتر از اين را دنبال مىنمايد و آن اينكه آيا درست است كه از قلب جماعت اسلامى و از ميان اهلسنت و جماعت، بدعت جديدى به نام سلفيه و به عنوان يك مذهب نو سر درآورد و با صراحت و بىعلت، همه سلف صالح و پيروان اهلسنت را رد كند و تنها خود را حق و باقى را باطل بداند؟!
آيا اين خود يك مذهب جديدى نيست؟! وى با اشاره به معناى لغوى و اصطلاحى سلف و اينكه با استناد به حديثى به نقل از عبداللهبن مسعود (خير الناس قرني ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم...) به قرون ثلاثه اطلاق شده است، آراى علما را درباره قرون ثلاثه ذكر مىكند و نتيحه مىگيرد كه سبب خيريت اهل آن قرون، اين است كه آنها، يعنى صحابه و تابعان و تابعان تابعان، سلسله منتهى به منبع وحى را تشكيل مىدهند و اسلام را دستنخورده فراگرفتند و به نسلهاى بعد رساندند و بدعتها پس از اين تاريخ، در اسلام پيدا شده است. نهايت مطلبى كه از اين سخنان حاصل مىشود اين است كه ما سلوك آنان را در فهم اسلام، ميزانِ استنباط قرار دهيم و از آنچه برخلاف منهج آنان است، اجتناب نماييم؛ وگرنه، «سلف»، خصوصيتى ندارند. «خلف» هم اگر راه آنان را بروند، جز در فضيلت سبقت، با آنان فرق ندارد. پس وجهى براى عَلَم كردن سلف نيست. 1