107نمايند. آمديم پائين، ديديم كه كشتى سلطانى دولتى انگليسى و پستى در بندر حاضر است. تحقيق نموديم معلوم شد كه چهار ساعت [38] به غروب مانده، حركت به بمبئى مىنمايد.
آمديم به اتفاق سيد دلال فوراً اتومبلى گرفتيم إلى عشّار حركت نموديم، رفتيم منزل، توسط حمال فوراً احمال و اثقال را حركت داديم تا خيابان و در آنجا به اتفاق يك سيد دلال ديگر كه بنا شد او بيايد و بليط كشتى ما را از خود رئيس كشتى از جهت ما بگيرد، راهنمائى نمايد. دو اتومبل گرفتيم إلى مارگير، فورى حركت به سرعت نموديم، رسيديم. توسط حمّال، احمال و اثقال را حمل به كشتى نموديم. سيد جاى ما را درست نمود و رئيس را ديد كه بليط بدهد. او گفت: خودم مىدهم.
حق زحمتى به سيد داديم، او رفت و رئيس آمده، اسمهاى ما را نوشت، رفت.
[حركت به سمت بمبئى با كشتى سلطانى - پستى انگليسى و گذر از محمّره و عبّادان در خاك ايران]
غرض، راحت شديم و ناهار خورديم و چائى صرف نموديم، رفتيم به بالاى صفحه كشتى 1 تماشا نموديم. و كشتى در چهار ساعت به غروب مانده حركت نمود.
مقدارى كه طى نموديم، كشتى رسيد به بندر محمّره 2 كه خاك ايران است و توپى از بالاى كشتى انداخت و از طرف محمّره هم جواب دادند. از قرار معلوم و تحقيق، سلام داد و جواب شنيد.