108غرض، همه جا در سيريم، رسيديم به عبّادان 1 كه او هم در كنار شط واقع است و جزء ايران است و در كنار بندر، در خشكى شهر اتفاق افتاده و معدن نفتى كه تازه به امتياز انگليس بيرون آمده و كارخانهجات معدن نفطى زيادى به نظر رسيد و نه عدد كشتى هم در لنگرگاه لنگر انداخته بودند و در وسط شط، هركدام به فاصله يك ميدان ايستاده بودند كه به نوبه نفط بارگيرى كرده.
و اين محمّره و عبّادان در تحت حكومت شيخ خضعل 2 است، و هوا امروز خراب است، خيلى باد و ابر است.
غروب كه شد، كشتى لنگر انداخت. معلوم شد كه كشتى [39] به ابتداى دريا رسيده است، چون إلى حال در وسط شط سير مىكرد و آب دريا در مدّ و جزر است و دهنه دريا كه شط باشد، آب كم شده است يا بهواسطه علت ديگرى است كه معلوم ما نشد.
غرض، بعد از اندكى توقف، حركت نمود و كشتى احمدى كه رفقاى ما با او حركت نموده بودند و تقريباً سه ساعت قبل از كشتى ما از بندر بصره حركت نموده بود، مغرب به او رسيديم و از او گذشتيم؛ چون كشتى ما سلطانى است و پُستى است، خيلى سريعالسير است. در لنگرگاه كه لنگر انداختيم، او رسيد، جلو رفت، [اما] مجدداً بعد از حركت، باز كشتى ما جلو افتاد.