72گل محمدىات را آنقدر در مشام جانم ذخيره كنم، تا بتوانم براى آشنايان راه نبويت سوغات ببرم.
يا رسول الله! آمدهام تا سر بر دامن مهربانى تو بگذارم و كافى است، اندك پرتوى از مهربانى تو، تار دلم را بنوازد تا بىهيچ نشانى از خويش، در قلههاى معرفت، نغمه توحيد سر دهم.
ترمز اتوبوس، نقطه پايانى است بر راز و نياز و گفتوگوى عاشقانهام با رسول خوبىها. در يك چشم به هم زدن، متوجه مىشوم كه خيابان، مشرف است به حرم نبوى و گنبد خضرا را مىبينم كه در انتهاى خيابان، در كمال نجابت و شكوه خودنمايى مىكند و پروانهها، با بالهاى سفيد و بنفش، انگار جلوتر از همه عاشقان، پر و بال گشوده، گنبد و گلدستهها را چون جان شيرين در آغوش كشيدهاند. 1
آنچنان مجذوب شدهام كه قدرت چشم برداشتن از منظره مقابلم را ندارم. نمىدانم چقدر طول مىكشد تا كار تحويل ساكها و اسكان در هتل تمام شود؛ فقط وقتى به خود مىآيم كه مقابل «باب السّلام»، سراغ قبر پيامبر(ص) را مىگيرم. اما انگار هيچ كس با زبان شوق من آشنا نيست؛ زير بالهاى سفيد و مهربان پروانهها، نيمى از مسجدالنبى(ص) را دور مىزنم. از در شماره 25 كه وارد مىشوم، در ازدحام ستونهاى مسجد گم مىشوم. خلوت غيرعادى مسجد، متحيرم مىكند. در حالت بهت و حيرت، از يك بانوى ايرانى كه در حال خواندن دعاست، سراغ