73قبر پيغمبر(ص) را مىگيرم؛ هنوز جوابم را نداده است كه به اشاره يك زن عرب كه متوجه سؤالم شده، به دنبالش راه مىافتم. او تقريباً مىدود و من هم در پىاش در حال دويدن هستم كه متوجه مىشوم شيعه و عراقى است. مسير چندصد مترى طول مسجد را در هزارتوى ستونها و پاراوانها 1 طى مىكنم و به محلى مىرسم كه چند گروه از بانوان، با مليتهاى مختلف در انتظار نشستهاند. هرچه نگاه مىكنم، در بين آنها از بانوان ايرانى كسى را نمىبينم. ناچار، به آرامى در صف بانوان ترك مىخزم و منتظر مىمانم.
ذرهذره وجودم همراه با ذكر صلوات، به بخش روبهرو سرك مىكشد. با سادهلوحى مىانديشم تا چند لحظه ديگر كه خانمهاى راهنما اجازه ورود به داخل روضه را صادر مىكنند، مىتوانم در كنار مرقد پيامبر(ص) فرود بيايم وصادقانهترين سلامم را از نزديكترين فاصله نثارش كنم؛ اما وقتى وارد روضه مىشوم، پردهاى سفيد و ضخيم، بىرحمانه چشمانم را از لذّت ديدار محروم مىكند. با ناباورى در فاصلهاى دور از پرده، ميخكوب مىشوم. قسمت كمى از منبر رسول الله كه از بالاى پرده پيداست، سخت مجذوبم مىكند؛ آنچنان كه فراموش مىكنم اينجا مىتوانم با به جا آوردن دو ركعت نماز، همراه عنايت رسول مهربانى، تا بهشت رضوان الهى پيش بروم.