105دستهجمعى آنها و سپس نشستن دسته جمعى آنها در جايى ديگر، سكوت و غربت بقيع را به تلاطم در مىآورد و من به يكباره، متوجه عظمتى مىشوم كه با دست غربت خاك و تلاطم لحظهاى سكوت آن، در ذهنم مىنشيند.
راستى عجب عظمتى است در اين خاك غريب كه همچون ابرى ضخيم، چهره چندين ماه را در خويش گرفته و سخاوتمندانه فضاى بقيع را در جزر و مدّى مداوم، به اختيار جاذبههاى نورانى ماههاى نهفته در خويش مىگذارد و تو اگر بتوانى ساعتى از شب را در كنار سكوت متلاطم و تاريكى اسرارآميز اين سرزمين به سر ببرى، از چنان احساسى سرشار مىشوى كه درمىيابى چگونه حتى حضور ساكت و تاريك بقيع هم در برابر درياى مواج و نورانى مسجدالنبى، نفس مخالفان اهل بيت(عليهم السلام) را به شماره مىاندازد.
اگر نيك بنگرى، عظمت بقيع را در قدمگاه فاطمه(عليها السلام) مىبينى؛ همينجايى كه ايستادهاى؛ آرى، همينجا قدمگاه فاطمه(عليها السلام) است و در اينجا ذرهذره وجودت اشك مىشود و مىبارد و در تلاطم سكوت باعظمت بقيع، همه وجودت در كنار ديوار بىخودى جا مىماند.
حالا با وجود اينكه آخرين پرتوهاى خورشيد در افق محو مىشود، احساس مىكنم در ساحل دريايى از نور ايستادهام و كمكم همه وجودم در دريايى از نور غوطهور مىشود. با خودم مىگويم اگر به آب نرسيدى، عطشى مقدس تو را به دريايى از نور كشاند و با اين وجود نورانى، تا