106لحظاتى ديگر مىتوانى بر سر سجاده عشق، در مسجدالنبى(ص)، پيشانى را بر فرشى از گلهاى محمدى بگذارى و دامندامن گل عشق را ارزانى بارگاه ملكوتى معبود نمايى. الله اكبر، اين گلبانگ محمدى است كه از مأذنههاى توحيد، مرا به نمازم مىخواند؛ پس دل از بقيع مىكنم و راهى مسجدالنبى(ص) مىشوم.
همنوا با فاطمه(عليها السلام) در احُد
سه چهار روزى است كه در مدينه نفس مىكشم، با مدينه بيدار مىشوم و همراه مدينه تا عمق تاريخ پيش مىروم تا آنجا كه صداى قدمهاى پيامبر(ص) را مىشنوم؛ صداى نفسهاى تند پيامبر(ص) را هنگام نزول وحى و صداى جبرئيل كه فقط در فضاى مسجدالنبى(ص) و بينالحرمين مىپيچد و كوچهها و خيابانهاى محصور در آسمانخراشها از آن بهرهاى ندارند؛ كوچهها و خيابانهايى كه بىرحمانه، تمام نشانههاى سادگى و زندگى بىتكلّف خانه پيامبر(ص) و على(ع) و همه مسلمانان مدينه را با حلقوم تمدن جعلى قرن بلعيدهاند و با همه زرق و برقشان، انگار زير چتر غربت بقيع مىنالند.
غم غربت بقيع تا مسجد مباهله، مسجد ذوقبلتين، مسجد شجره، مسجد غمامه و مسجد قبا، آدم را همراهى مىكند؛ اما در احد، بيشتر از همهجا ياد غمهاى بقيع، دلها را مىفشارد.
بعد از پيامبر(ص)، صداى گريه فاطمه(عليها السلام)، يا از بيت الاحزان در بقيع