216منصرف شدند. اين كار را سه مرتبه تكرار كردم. هارون الرشيد گفت: «بدويد و هر كه را ديديد، براى من بياوريد». پيرمردى از قبيله بنى اسد را براى او آورديم. هارون گفت: «اين چه تپهاى است؟» پيرمرد گفت: «اگر به من امان بدهى، به تو مىگويم». هارون الرشيد گفت: «با خدا عهد و پيمان مىبندم كه نه عصبانى شوم و نه تو را اذيت كنم». پيرمرد گفت: «پدرم از پدرش روايت كرده است كه آنها مىگفتند، اين تپه قبر على ابن ابىطالب (ع)است. خداوند آن را حرمى قرار داده است كه هيچ چيزى به آن پناه نمىبرد؛ مگر اينكه حتماً در امان خواهد بود». هارون پياده شد و آب خواست. وضو گرفت و نزديك تپه نماز خواند و در خاك آنجا غلت خورد. سپس گريه كرد. آنگاه برگشتيم. 1
گفتنىاست محمد بن عايشه از روايت عبدالله بن حازم، يا به سبب كرامتى كه در روايت وجود دارد يا به علت بعيد دانستن زيارت هارون از قبر اميرمؤمنان(ع) اطمينان حاصل نكرده است. البته به هرحال، روايت زيارت هارون با ياسر، از قبر اميرمؤمنان(ع)، آن روايت را تأييد مىكند؛ بهگونهاى كه ياسر روايت مىكند:
هارون الرشيد در يكى از شبها كه از مكه آمده بوديم و در كوفه ساكن بوديم، به من گفت: «ياسر! به عيسى بن جعفر بگو سوار شود». همه آنها سوار شدند و من هم با آنان سوار شدم تا اينكه به غريين رسيديم. عيسى خودش را زمين انداخت و خوابيد. رشيد نزديك لبه تپه غريين آمد و آنجا نماز خواند. هنگامى كه دو ركعت نماز خواند، دعا نمود و گريه كرد. سپس در خاك تپه غلت زد.
سپس شروع به گفتن اين عبارت كرد: «اى پسر عمو! به خدا قسم من فضيلت و پيشى گرفتنت در اسلام را مىدانم و به خدا قسم! به لطف تو، بر اين تخت تكيه زدهام و... . هارون همينطور از فضايل مولا(ع) سخن